تبليغاتX
دل سوخته

دل سوخته

سلطان قلب ها

ملاصـــــــــــــدرا می گویـــــــــــــــــد:

خداوند بی نهایت است ولامکان و بی زمان اما به قدرفهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.یتیمان را پدرمی شود و مادر،محتاجان برادر را برادر می شود عقیمان را طفل می شود.ناامیدان را امید می شود .گمگشتگان را راه می شود.در تاریکی ماندگان را نور می شود.رزمندگان را شمشیر می شود.پیران را عصا می شود.محتاجان به عشق را عشق می شود.خداوندهمه چیزمی شود همه کس را....به شرط اعتقاد،به شرط پاکی دل،به شرط طهارت روح،به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزیدازناجوانمردی ها و ناراستی ها ،نامردی ها.... چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند .در دکان های شما کفه های ترازوهایتان را میزان می کند.و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...مگراز زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

خدایا

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 22:13  توسط سارا  | 

بــاران بــاش ببــار! نپــرس پیــله های خــالی از آن کیست؟!

باران

آنگاه که غرور کسی را لِه می کنی

 آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی

 آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

 آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش رو نشنوی

 آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری

  می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعاکنی

 بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگذارده اند

غرور

            تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

وقتی که دو نفر شیفته ی یکدیگر می شوند،کوچکترین اشاره،کوچکترین تماس،کوچکترین نگاه برای اینها،اندازه ی عالمی قیمت دارد.

تنها درمان روان های پریشان،فراموشی است.

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند.بگذار پایان تو را غافلگیر کند،درست مثل آغاز.

همیشه حق با کسانی نیست که بهتر سخن می گویند.

خودخواهی کاشی سادگی روانت را خواهد شکست.

درد را از هر سو که نوشتیم درد بود.

فراموش کن چیزی را که نمی توانی به دست بیاوری و به دست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی.

از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد،نه آنچه را که آرزویش را داریم.

هر قطره اشک امضای خداوند است،پای چشم هایی که آسمان در آن ها ساخته شده است.

تنها کسی معنی دلتنگی را می فهمد که طعم وابستگی را چشیده باشد.

آنچه که هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه می شوی هدیه ی تو به خداست.پس بی نظیر باش.

جایی که عربده می کشند،فلوت نزن.

عشق هرگز به رنگ تردید درنمی آید.

سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای گفتن دارد.

یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن.

سخن گفتن یک احتیاج است ولی گوش دادن یک هنر.

گوش کردن را خوب یاد بگیر،فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند.

تردیدها خیانت می کنند

 

در کوچکترین فرصتی که به دست می آوری،شکرگزاری کن.

لبخندهای همیشگی باارزش و بی هزینه هستند.

آنگاه که از یادگیری بازمانید،به رشد خود پایان داده اید.

از استخرهای کوچک ماهی های بزرگ بگیرید.

یادتان باشد هر روز معجزه ای تازه روی می دهد.

کسی که تو را عصبانی می کند تو را فتح کرده است.

جای اعتقاد درست در آخرین لحظه است.وقتی گیر می افتیم،به آن چنگ می زنیم.

به زبان اجازه نده قبل از اندیشه ات به کار بیفتد.

انسان موفق کسی است که زندگی خود را به دست خود بسازد.

روح ایمان امید است.اگر امید ندارید،به ایمان خود شک کنید.

اگر به اندازه ی خردلی ایمان داشته باشی،به کوه که می گویی جابجا شو،جابجا می شود.

هرگز برای همیشه به کسی وابسته مشو.

وقتی پنجره ها یکی یکی بسته می شوند،

چه لزومی دارد پائین کشیدن کرکره ی چشمانت؟؟!!!

هیچگاه برای گفتن حرفی که باید گفت، دیر نیست.

به اوج رسیدن دشوار است،اما در اوج ماندن دشوارتر.چرا که نهایت اوج نخستین مرحله ی سقوط است.

سعی نکن غیر از آنچه هستی باشی،بکوش در کمال آنچه هستی باشی.

نقطه ی آسیب پذیر وجود ما همان است که ما را دچار غرور کرده است.

شجاعت نترسیدن نیست،شجاعت انجام کارهایی است که از آن میترسی.

بعضی فریادها را باید در سکوت کشید.

عادت کن که به چیزی عادت نکنی.

گاهی وقت ها چقدر ساده عروسک می شویم.نه لبخند می زنیم.نه شکایت می کنیم...فقط احمقانه سکوت می کنیم.

گاهی اعتراف به اشتباه هم تاوان اشتباه را کم نمی کند.

تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند،دیوانگان هزار بار خندیده اند.

خدا به زمان احتیاج ندارد و هرگز دیر نمی کند.

گاه انسان در مقابل بعضی ها از خوشبختی خود احساس شرم می کند.

آدم ها به آن چيزي که دارند و آن چيزي که هستند عادت مي کنند.

سر گنجشک را با چاقوي گاوکشي نمي برند.

کسي نمي تواند روشنايي را حذف کند يا لااقل براي هميشه از بين ببرد.

آنهايي که حال را نمي فهمند،اهل حال نيستند.

مشکل انسان ها اين است که براي زندگي بدلي،بخشي از زندگي واقعي را نابود مي کنند.

اگر انسان ببر را با گلوله بزند،مي گويند رفته به شکار.برعکس اگر ببري شکارچي را بخورد مي گويند درنده است.

در زندگی انسان چیزی به زیبایی دوست داشتن نمی رسد. (ژرژساند)

خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید

             تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

شیطان

 مریدی تمام زندگیش را با عشق و محبت پشت سرگذاشته بود و همه او را دوست داشتند،روزی استادش به ا و گفت:2شهرداریم شهرخیرو شهر شر،تورا چون پاک و مهربانی به شهر خیر می فرستم.استاد او را راهی کرد اما برای اینکه به دیگران هم درسی داده باشد،راه شهر شر را به مرید نشان داد.مرید بی آنکه بداند وارد شهر شر شد،بدی و نفرت همه جا موج می زد.آن شخص آنجا ماندچند روزبعد حاکم شهربا خشم نزد استاد رفت ویقه ی او را گرفت.استاد که به هدفش رسیده بود پرسید چه شده است؟حاکم شهر شر که از خشم قرمزشده بود گفت:آن شخص را که به شهرم فرستاده ای آمده است و کاروزندگی ما را به هم زده است.از وقتی که رسیده،نشسته است و به غصه های دیگران گوش می دهد.با آنها مهربانی می کند به درد دلشان می رسد...حالا همه دارند درشهر شر به هم محبت می کنند دیگربه هم نمی خندند با هم می خندند.شهر شر که جای این کارها نیست بیایید و این مرد را پس بگیرید.وقتی که راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگربنا به تصادف به دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

            تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چند تا داستان دیگه هم واستون گذاشتم توی ادامه ی مطلب

 حتما بخونید خیلی جالبن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 16:16  توسط سارا  | 

خواست الهی

        

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت:فرشتگان سراغش را از از خدا گرفتند وخدا

 هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود

 نگه می دارد.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشت.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از

 آن چه سنگینی سینه توست.گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هام بود و سرپناه

 بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟

. سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سربه

 زیرانداختند.

خداگفت:ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از

 کمین مار پرگشودی گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا:و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم

 از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .اشک در دیگان گنجشک نشته بود. ناگاه چیزی در

درونش فروریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پرکرد.

 

              تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

زندگی گاهی سایه گاهی آفتاب است

پس هر لحظه تا می توانی زندگی کن

چون لحظه ای که وجود دارد شاید فردا نباشد

کسی که تو را از صمیم قلب بخواهد

به سختی در دنیا پیدا می شود

پس چنین انسانی اگر جایی هست

فقط اوست که از همه بهتره

پس تو آن دست را بگیر

چون آن مهربان شاید فردا نباشد

برای استفاده از سایه پلکهای توست

اکر کسی نزدیک تو آمد

اگر هزا بار هم مواظب قلب دیوانه خود باشی

باز هم قلب تو به تپش خواهد افتاد

ولی فکر کن این لحظه ای که هست

داستان آن شاید فردا نباشد

 

 

             تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 20:59  توسط سارا  | 

دل من شکست بپا دل تو نشکنه...

شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد، چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید: شایداین دفع بلا ست.

 یک نفر زمزمه کرد بادسردوحشی مثل یک کودک شیطان آمد و شیشه پنجره را زد شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست. عابری خنده کنان می آمد. وتکه ای ازآن را برمی داشت و مرهمی بر دل تنگم می شد.

 اما امشب دیدم. هیچ کس هیچ نگفت، غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت ونپرسید چرا ؟؟l

 شیشه ای میشکند

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

چقدر جالبه: تا وقتي مريض نباشي کسي برات گل نمياره

      تا فرياد نزني کسي به سويت باز نميگرده

 تا گريه نکني کسي نوازشت نميکنه

      تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمياد

و تا وقتي که نميري کسي تو رو نميبخشه

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

با شکست در عشق چه بايد کرد؟

1) تمرکز اين نوشتار بر روي عشق زميني و به تعبير ديگر عشق مجازي است، که در مقابل عشق حقيقي بازشناسي شده و مراد از آن محبت شديد (نه محبت معمولي) بين تنها و تنها دو فرد انساني است. عاشق و معشوقه ها در اين ميدان در چهار صورت قابل فرض اند: اول: عاشق و معشوق هر دو مرد باشند؛ دوم: عاشق و معشوق هر دو زن باشند؛ سوم: عاشق مرد و معشوق زن باشد؛ چهارم: عاشق زن و معشوق مرد باشد. در اين ميدان جاي سخن بسيار است و نگارنده در جاي ديگر به تفصيل به ماهيت و اقسام و... عشق پرداخته است (منصورنژاد محمد، عشق زميني، ناشر: مؤلف: 1381).

2) با فرض اينکه عشق بين دو فرد با تمام آثارش شکل گرفته (که حداقل اثرش آن است که اين محبت شديد، فقط بين دو فرد ساري و جاري است و به قدري شديد است که اين دو و خصوصا عاشق را از توجه به ديگران بازداشته است). ممکن است به دلايلي عاشق و معشوق، در حالي که همچنان به هم علاقه مند و نيازمندند، مجبور شوند که از يکديگر فاصله بگيرند و اين روابط و تجربه ها را قطع نموده و همديگر را فراموش نمايند. و از آنجا که فراموش کردن و پشت سر گذاشتن فضاهاي عميق، شديد و نفذ عشق، به هيچ عنوان کار سهلي نيست و ممکن است به جد در فعاليت هاي عادي فراد اختلال ايجاد کند، از اين رو لازم است که براي برون رفت از اين وضعيت به چاره جويي نشست و به اين سؤال پاسخ داد که در عشق ناکام و شکست خورده چه بايد کرد؟ چگونه بايد از اين فضا فاصله گرفت و به وضعيت عادي زندگي پرداخته و اين توان و فرصت را بيابند که از زندگي لذت ببرند؟

3) در پاسخ بدين مشکل و براي شکست خورده در ميدان عشق، حداقل دو دسته پيشنهادات، قابل توصيه اند:

الف) نسخه هايي غير از عشق:
از آنجا که فضاي عشق، تمام وجود آدمي را اشغال مي کند و به تمام ابعاد شخصيت آدمي معنا و شکل مي دهد، پس از خالي شدن چنين امر فراگير و نفذي، آدمي در قلب و جانش خلاهاي بسيار شديدي احساس مي کند که به نحوي بايد اين محيط خالي را پر کرد. از جمله مشغله هاي پيشنهادي، کارهاي سخت، جسماني، سنگين و نيز ورزشي است (کارهاي يدي، کوهنوردي، دويدن، شنا و...). ممکن است فرد را به سوي امور زيبايي شناختي، لطيف، فرحزا و قلبي فراخواند که مثلا به امور هنري و ادبيات بپردازد (شعر، موسيقي، خطاطي، نقاشي، شرکت در محفل ادبي و...). ممکن است غذايي که براي عاشق شکست خورده تجويز مي شود، از مقوله هاي جسمي و قلبي نباشد، بلکه او را به تلاش عقلاني جدي فراخواند (مثلا پژوهشهاي علمي، خصوصا ميداني و تجربي و...).
اينگونه نسخه ها گرچه ممکن است به عنوان دارو تلقي شوند که مي توانند بي قراري هاي شکست در عشق را موقتا آرام نمايند، اما في الواقع اينگونه توصيه ها، نسخه هاي دوانما هستند و حداکثر کارکرد آنها ايجاد نقشي مسکن و آرام بخش به صورت موقتي است و فرد بحران زده ممکن است از اين فضا قانع نشده و مجددا به حالت اول بازگردد.

ب) نسخه هايي بر مبناي عشق:
به نظر مي رسد که پادزهر اصلي عشق، همان عشق است و تنها با عشق مي توان توسن سرکش عشق را مهار نمود. عاشق شکست خورده در اين ميدان را نه مي توان و نه جايز است که از نعمت وجود عشق، بازداشت. نمي توان او را از اين فضا بيرون آورد، چون کسي که تجربه ي لحظه هاي شيرين، عميق و جذاب عشق را داشته، با هيچ تجربه ي ديگري به آن حد و گستره از تجربه هاي هجر و وصل، لذت و غم، آرامش و اضطراب، نمي تواند برسد و درنتيجه، هميشه در عطش و تشنگي مي ماند.
جايز نيست و نبايد گوهر عشق را از کسي گرفت، زيرا براي مهمترين بعد وجودي آدمي، يعني قلب، بهترين و لذت بخش ترين غذاست. از اين رو آنان که در اين موضوع به دنبال پاک کردن صورت مساله اند، بسيار به خطا مي روند. اينجاست که بايد براي جايگزيني فضاي عشق، تنها و تنها به عشق تمسک جست. به عبارت ديگر نبايد عشق را در آدميان جابجا کرد، چون نياز جدي است و جايگزيني مناسبتر، بلکه در حد خود ندارد، بلکه بايد معشوق را جايجا کرد و تغيين داد. اما مصداق معشوقها براي چنين عاشق بحران زده يي در سه سطح قابل فرض اند:

اول، معشوقه ي فراانساني:
مراد از مصاديق، معشوقه هايي هستند که جنبه ي تجرد داشته و قرار نيست عاشق با قالبي ملموس، مشهود و ملموس، مثل ساير اشياء و آدميان سروکار داشته باشد، بلکه با امور و مصاديق مجرد، غيرملموس و غيرمشهود مواجه است. به عبارت ديگر، براي فرار از عشق مجازي، مي توان به دامن عشق حقيقي چنگ زد. از آنجا که ورود به فضاي عشق حقيقي، توان، ادراک، تخيل و امکانات ويژه مي طلبد، که کار هر کسي نيست، عاشق ناکام از آنجا که تمزين پرواز، تلقين حرکتهاي سنگين روحي، تجربه ي تخيلهاي عميق و همه جانبه را دارد، بسيار مستعد است که در سطوح بالاتري نيز پرواز نمايد. از اين رو مي توان به اين گونه عاشقها گفت، وارد فضاي عشق الهي و معنوي شويد، با خدا سودا کنيد، با مسايل و اشخاص معنوي (مثلا معصومين) عشق بازي کنيد و عطش وجودي خودتان را از سرچشمه هاي اصيل و سالم عشق فراانساني سيراب کنيد و با توکل و توسل به آرامش برسيد.
اين راه رفتني، قابل وصول و نتيجه بخش است. (بد نيست از اين زاويه تجربه هاي معنوي مولانا پس از ازدست دادن شمس تبريزي و استاد محمدحسين شهريار پس از نوميدشدن از معشوقه اش مورد توجه و تامل قرار گيرند). اما راهي است صعب و سنگين و از اين رو در حد همه ي انسانها و هر سطح از عاشق فرومانده از راه نيست. اينجاست که در چاره جويي براي فرد شکست خورده در عشق، بايد وزنه هاي سبکتر و قابل حملتر از عشق حقيقي پيشنهاد کرد، در عين حال که اين راه را براي سالکان جدي، عاشقان توانا و روندگان با عزم جزم بازگذاشت و بر روي آن به عنوان راه حلي اساسي تکيه کرد.

دوم، معشوقه ي فروانساني: ممکن است به عاشق خسته گفت که چرا از طبيعت زيبا بهره نمي گيري و با آن مانوس نمي شوي؟ چرا از اين همه پرندگان و حيوانات متنوع و دوست داشتني غفلت مي کني و چرا خودت را پايبند امور و مصاديق غيرانساني نمي کني که پاسخهاي مناسبي نيز از آنان دريفت کني. مثلا چرا به تغذيه و تربيت پرندگان زيبا نمي پردازي؟ چرا با آب و گل خلوت نمي کني و آرامشت را از اين طريق نمي جويي؟ چرا با پروراندن برخي حيوانات که قدرشناس و وفادارند، مشغول نمي شوي؟و...
گرچه اينگونه معشوقه ها نيز جذاب اند و آدميان زيادي را نيز دلبسته ي خود کرده اند، ولي براي کسي که تجربه ي عشق انساني دارد و ناکام مانده است، اين گونه معشوقه ها به جهت پايين بودن سطوح توانايي ها و جذابيت ها، قانع کننده نبوده و لذتش ناقص بماند و از اين رو ممکن است فضاي غم و تلخي شکست مجددا براي او احيا شود. از اين رو اين جايگزيني در عشق، گرچه مفيد است و به عنوان معادلهاي غيرکامل، قابل تجويزند، اما مي توان نسخه هاي مناسبتري نيز براي اين درد تجويز نمود.

سوم، معشوقه ي انساني: در اينجا توصيه و تجويز آن است که اگر معشوقه يي به هر دليل از دست رفت، چرا يکي ديگر در حد او و ياشد بهتر از او را برنگزيند؟ به جاي يک انسان، به انسان ديگري مهر ورزيد و به معاشقه نشست. ممکن است گفته شود که اين تجويز سطحي و غيرجامع است. زيرا کسي که غرق در فضاي سنگين عشق است، معشوقه ي سابق تمام فضاي ذهني و جانش را اشغال کرده است. او نه جايي براي مهرورزيدن (در حد عشق) به ديگران دارد و نه اين فرصت و توان را دارد که براي جابجايي معشوق، عزم جزم کند و پادررکاب نمايد. اين اشکال بي وجه نيست، اما توصيه ي ما نيز بي قيد و شرط نيست و با رعايت اين قيود، برداشتن اين بار ممکن مي شود. در مسير جايگزيني معشوق، بايد به نکات زير توجه داشت:

اولا: چنين فرد بحران زده از تجربه ي کارشناسان و از مشاوره با صاحبنظران، هرگز غفلت نورزد. زيرا آشنايان با پيچ و خمهاي وجود آدمي و بحرانهايش، ممکن است راههاي ميانبر و حد وسطي را بشناسند که راه برون رفت از مشکل را براي ديگران بسيار تسهيل مي نمايند.

ثانيا: تغيير معشوقه، يک شبه و در اندک زمان به سادگي ممکن نيست. از اين رو به عاشق آسيب ديده بايد فرصت داد تا اندکي از مشغله هاي وجوديش فروکش کند. تجربه هاي تازه تر نمايد، با حوادث و مسايل نويي دست و پنجه نرم کند و اندک اندک از شعله هاي فروزان عشق، فاصله گيرد، تا قابليت و ظرفيت تجربه ي جديد و دريفت محبت فرد جديد را پيدا کند و از سويي ببيند که در درون نيازي اساسي وجود دارد و پاسخ مي طلبد، و از سوي ديگر به اينجا برسد که پاسخ شايسته براي آن حاجت ندارد، تا به فکر غذاي مناسب براي رفع آن نياز بيفتد.

ثالثا: آدميان بر اساس باورهايشان زندگي مي کنند. انسانها در قالبهاي ذهني و تصاوير ذهني خود، پيش فرضهايي دارند که مبناي ادراک و کنش آنان است. برخي از اين باورها صواب اند و بايد حفظ و تقويت شوند. اما بسياري از تصاوير ذهني اگر غلط هم نباشند، اين قابليت را دارند که جايگزينهاي مناسبتري پيدا کنند (و البته اگر غلط اند، بايد جايجا شوند). عاشق نيز از معشوق پيشين و شرايط يک معشوق مطلوب و... پيش فرضهايي دارد که با تامل و با راهنمايي فراد محبوب، مي تواند قالبهاي ذهني و پيش فرضهايش را جابجا کند، آنگاه آماده ي دريفت تجربه ي جديد خواهد شد.

رابعا: براي اينکه فضاي سابق مورد غفلت و فراموشي قرار گيرد، حتما بايد هر اثر، نکته، مطلب و اشياء مربوط به فضاي عشق پيشين در معرض ديد و در دسترس عاشق ناکام نباشد. از اين رو بايد هر آنچه که خاطره ي گذشته را تجديد مي کند، چاره جويي نمود و از آن عقبه رهايي يفت و فاصله گرفت، تا آنکه صفحه ي جانش آمادگي دريفت تجربه ي جديد را بيابد.
حاصل آنکه با رعايت شرايط فوق (مشاوره، فاصله ي زماني، تغيير تصوير ذهني و محو آثار پيشين) مي توان از تجربه ي شکست در عشقي رهايي يفته و با جايگزيني معشوق جديد، از زندگي لذت برد. واضح است که شرايط يادشده، بسترها را فراهم مي کند و فرد بحران زده بايد فعالانه بسترهاي لازم را در اين شرايط مناسب براي گزينش جايگزين مناسب فراهم کند و صفحه ي جانش را براي ورود فرد ديگر باز کند و آنگاه روح بحران زده و خسته اش به قرار برسد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 10:10  توسط سارا  | 

خدایا...

 

 

كاش اون قدر خوب بودم كه هیچ وقت دلم از این واون نمی گرفت ،

دلم می گیره حتی از یه اخم .

كاش اون قدر صبور بودم كه تحمل نا ملایمات دیگران برام آسون بود،

به هم می ریزم با كوچكترین بی معرفتی.

كاش اون قدر بخشش داشتم كه جواب بدی ها رو با لبخند بدم،

رو بر می گردونم از اون كه بد كرد.

خدایا بهم صبر بده تا با تلنگری نشكنم و شكر گویی از یادم نره.

كمكم كن اگه نمی تونم خوب باشم حده اقل بد نباشم،

اگه نمی تونم پرواز كنم راه كه می تونم برم ،

اگه نمی تونم محبت كنم حده اقل دلا رو نشكنم

اگه نمی تونم لبخند بزنم حده اقل اخم نكنم

با اونی كه نمی تونم مهربون باشم  بد اخلاق نباشم.

یاد گرفتم نگم سكوت كنم

اما تا كی ......؟؟

                       تا كی نگفته هام نگفته بمونن؟

دلم گریه می خواد.......

دلم بچگی می خواد......

اما شأن من شأن كودكان بی بهانه نیست

شأن خنده ها و گریه های كولیانه نیست

 

 

خدایا كمك كن هیچ وقت یادم نره كه واسه چی زندگی می كنم.

  ...       

 

              

                     بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

كوتاه اما عمیق...

       دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکر

       با نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛

       بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛

       تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حجله تنهایی

       انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم

       تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی

       عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ 

        دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با

       نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر

        افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا .

       گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست

       من یک لیوان چای داغ را به تو ترجیح می دهم. چون چای فقط زبانم را

        می سوزاند ولی تو دلم را.

       اینکه یک نفر که ترا دوست ندارد و نامَرد است؛ دوست داشته باشی.

       درد وغمش مثل دردِ یک دندانِ خراب وپوسیده است .

       یک دندانِ خراب که بعضی وقتها دردش به جایی می رسد که به خودت

       می گویی: دیگه باید بِکشم و از دستش خلاص شوم. خلاص...

       اما ... اما من دوستش دارم . من دوست دارم این دندانِ پوسیده ، سر

       جاش بماند تا اینکه جای خالیش را همیشه .. همیشه وقت غذا

       خوردن حس کنم. جای یک دندان خراب... جای خالی یک نفر در

       دلِ خرابم... دلِ خرابم و باز دلِ خرابم

         

              

                   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 

       حرفهاي ما هنوز ناتمام .......

 

                         تا نگاه مي كني :

 

           وقت رفتن است

 

                     باز هم همان حكايت هميشگي !

 

         پيش از آنكه باخبر شوي

 

                 لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

 

                  آي .........

 

             اي دريغ و حسرت هميشگي !

 

                           ناگهان

 

               چقدر زود

 

               دير مي شود !

 

                                                                 

                     بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

      بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم

 

همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم

 

شب و روزم به سوز و سازعمر بي امان طي شد

 

  گهي از ساختن نالم٬ گهي از سوختن گويم

 

  خدا را مهلتي اي باغبان ٬ تا زين قفس گاهي

 

   برون آرم سرو حالي به مرغان چمن گويم

 

     مرا در بيستون در خاك بسپاريد تا

 

 شبها غم بي همزباني را براي كوه كن گويم

 

 بگويم عاشقم ٬ بي همدمم ٬ ديوانه ام ٬ مستم

 

   نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم

 

  از آن گمگشته من هم نشاني آور ٬ اي قاصد

 

  كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم

 

  تو مي آيي به بالينم ولي آن دم كه در خاكم

 

  خوشامد گويمت اما در آغوش كفن گويم

 

 

                               

                     بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

   عشق ورزیدن خطاست                          

               حاصلش دیوانگیست

               عشق بازان جملگی دیوانه اند

               عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند

               عشق کو

               عاشق کجاست

               معشوق کیست

               جنبش نفس است که عشقش خوانده اند

               آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما

               گر بیابد بیشتر

               گر ببیند دلبران تازه تر

               عشق عالم سوز خاموش می شود

               چهره ی ما هم فراموش می شود

 

                     بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

گفتی اگر باران باشی ابر بودن را به تو می آموزانم

سالهاست بارانیم

اما.....

اما ابرها هم برای من اشک ریختن تو نیامدی ...

 

باران وقتی زمین خاکی را خیس می کرد نمی دانست 


لحظه های آسمانی این زمین خاکی تولد تمام قطرهایش را یاد دارد


نمی دانست وقتی گل سرخ از عشق می گوید یاد خاطره ی ابر را می داند


نمی دانست که شاعر شدن این خاکی ها تولد پروانه ایست به نام عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 10:22  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 18:18  توسط سارا 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

عاشقی

توآن گل واژه ی شعرخیال انگیزبارانی

هوادار توام ای عشق ای احساس پنهانی

بتاب امشب درون برکه ی چشمان من ای ماه

بیفشان زلف مهتابی دراین حجم پریشانی

من هر شب باغزلهایم درویرانه تنهایم

بیایک شب فقط یک شب به خوان عشق مهمانی

من از آن بیقراری ها که دردل بود حس کردم

که روزی غرق خواهم شد دراین دریای تو فانی

تنیدم پیله چون پروانه برتن تاکه پرگیرم

نداستم که می بافم به تن یک عمر زندانی؟؟

اگرچه بین سلمان بامسلمان فرق یک میم است

چوسلمان رنجها باید کشیدن تا مسلم

زمستان تانمیرد روزگاران رابهاری نیست

بباران برف ای دست کفن پوش زمستانی !!

چپی درمان خود ای( آشنا)بیهوده می گردی

که درد عاشقی را تاقیامت نیست درمانی

 

 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

چرا سهراب سپهری گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

شاید آن روز سهراب که نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل

پر دردگل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست !!!!!

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

عشق افسانه نیست...

آن که عشق را آفرید دیوانه نیست...

عشق آن نیست که کنارش باشی ...

عشق آن است که بیادش باشی....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 17:17  توسط سارا  | 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

" آب ، آئینه عشق گذران است "

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

" فریدون مشیری "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 19:5  توسط سارا 

عشق آسمانی...

 

عشق را بر روي  شب بو هاي هميشه خندان ؛ بر روي  آب روان رودخانه خوشبختي ؛

 بر روي ساحل دلهاي زندگي مي نويسم ؛

و به باد مي گوييم پيام دوستي را بر همگان زمزمه کند ؛

به باران مي سپارم به وقت بارش ،احساس دوباره بودن را به دلشکستگان ياد آور شود

 و به آسمان يادآور مي شوم عشق آسماني را بر دلهاي منتظر ارزاني دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 18:41  توسط سارا  | 

تو رفتی ومن.........

 

آخرين شب گرم رفتن ديدمش

لحظه هاي واپسين ديدار بود

اوبه رفتن بود ومن دراضطراب

ديده ام گريان دلم بيمار بود

گفتم از گريه لبريزم مرو

گفت جانا ناگزيرم ناگزير

گفتم اورالحظه ي ديگر بمان

گفت مي خواهم ولي ديراست دير

درنگاهش خيره ماندم بي اميد

سرنهادم غمزده بردوش او

بوسه هاي گريه آلودم نشست

بررخ  وبرلاله هاي گوش او

ناگهان آهي كشيد وگفت واي

زندكي زيباست گاهي گاهي زشت

گريه رابس كن مراآتش مزن

ناگزيرم ازقبول سرنوشت

شعله زد درمن چوديدم موج اشك

برق زد درمستي چشمان او

اشك بي طاقت درآن هنگام ريخت

قطره قطره ازسرمژگان او

ازسخن گفت مانديم وبارمز نگاه

گفت مي دانم جدايي زود بود

بانگاه آخرينش بين ما گريه هاگريه ي بدرود بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 18:2  توسط سارا  |