آنگاه که غرور کسی را لِه می کنی
آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش رو نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی
تا برای خوشبختی خودت دعاکنی
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگذارده اند


وقتی که دو نفر شیفته ی یکدیگر می شوند،کوچکترین اشاره،کوچکترین تماس،کوچکترین نگاه برای اینها،اندازه ی عالمی قیمت دارد.
تنها درمان روان های پریشان،فراموشی است.
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند.بگذار پایان تو را غافلگیر کند،درست مثل آغاز.
همیشه حق با کسانی نیست که بهتر سخن می گویند.
خودخواهی کاشی سادگی روانت را خواهد شکست.
درد را از هر سو که نوشتیم درد بود.
فراموش کن چیزی را که نمی توانی به دست بیاوری و به دست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی.
از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد،نه آنچه را که آرزویش را داریم.
هر قطره اشک امضای خداوند است،پای چشم هایی که آسمان در آن ها ساخته شده است.
تنها کسی معنی دلتنگی را می فهمد که طعم وابستگی را چشیده باشد.
آنچه که هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه می شوی هدیه ی تو به خداست.پس بی نظیر باش.
جایی که عربده می کشند،فلوت نزن.
عشق هرگز به رنگ تردید درنمی آید.
سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای گفتن دارد.
یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن.
سخن گفتن یک احتیاج است ولی گوش دادن یک هنر.
گوش کردن را خوب یاد بگیر،فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند.
تردیدها خیانت می کنند
در کوچکترین فرصتی که به دست می آوری،شکرگزاری کن.
لبخندهای همیشگی باارزش و بی هزینه هستند.
آنگاه که از یادگیری بازمانید،به رشد خود پایان داده اید.
از استخرهای کوچک ماهی های بزرگ بگیرید.
یادتان باشد هر روز معجزه ای تازه روی می دهد.
کسی که تو را عصبانی می کند تو را فتح کرده است.
جای اعتقاد درست در آخرین لحظه است.وقتی گیر می افتیم،به آن چنگ می زنیم.
به زبان اجازه نده قبل از اندیشه ات به کار بیفتد.
انسان موفق کسی است که زندگی خود را به دست خود بسازد.
روح ایمان امید است.اگر امید ندارید،به ایمان خود شک کنید.
اگر به اندازه ی خردلی ایمان داشته باشی،به کوه که می گویی جابجا شو،جابجا می شود.
هرگز برای همیشه به کسی وابسته مشو.
وقتی پنجره ها یکی یکی بسته می شوند،
چه لزومی دارد پائین کشیدن کرکره ی چشمانت؟؟!!!
هیچگاه برای گفتن حرفی که باید گفت، دیر نیست.
به اوج رسیدن دشوار است،اما در اوج ماندن دشوارتر.چرا که نهایت اوج نخستین مرحله ی سقوط است.
سعی نکن غیر از آنچه هستی باشی،بکوش در کمال آنچه هستی باشی.
نقطه ی آسیب پذیر وجود ما همان است که ما را دچار غرور کرده است.
شجاعت نترسیدن نیست،شجاعت انجام کارهایی است که از آن میترسی.
بعضی فریادها را باید در سکوت کشید.
عادت کن که به چیزی عادت نکنی.
گاهی وقت ها چقدر ساده عروسک می شویم.نه لبخند می زنیم.نه شکایت می کنیم...فقط احمقانه سکوت می کنیم.
گاهی اعتراف به اشتباه هم تاوان اشتباه را کم نمی کند.
تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند،دیوانگان هزار بار خندیده اند.
خدا به زمان احتیاج ندارد و هرگز دیر نمی کند.
گاه انسان در مقابل بعضی ها از خوشبختی خود احساس شرم می کند.
آدم ها به آن چيزي که دارند و آن چيزي که هستند عادت مي کنند.
سر گنجشک را با چاقوي گاوکشي نمي برند.
کسي نمي تواند روشنايي را حذف کند يا لااقل براي هميشه از بين ببرد.
آنهايي که حال را نمي فهمند،اهل حال نيستند.
مشکل انسان ها اين است که براي زندگي بدلي،بخشي از زندگي واقعي را نابود مي کنند.
اگر انسان ببر را با گلوله بزند،مي گويند رفته به شکار.برعکس اگر ببري شکارچي را بخورد مي گويند درنده است.
در زندگی انسان چیزی به زیبایی دوست داشتن نمی رسد. (ژرژساند)
خداوند به هر پرندهای دانهای میدهد، ولی آن را داخل لانهاش نمیاندازد
آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید


مریدی تمام زندگیش را با عشق و محبت پشت سرگذاشته بود و همه او را دوست داشتند،روزی استادش به ا و گفت:2شهرداریم شهرخیرو شهر شر،تورا چون پاک و مهربانی به شهر خیر می فرستم.استاد او را راهی کرد اما برای اینکه به دیگران هم درسی داده باشد،راه شهر شر را به مرید نشان داد.مرید بی آنکه بداند وارد شهر شر شد،بدی و نفرت همه جا موج می زد.آن شخص آنجا ماندچند روزبعد حاکم شهربا خشم نزد استاد رفت ویقه ی او را گرفت.استاد که به هدفش رسیده بود پرسید چه شده است؟حاکم شهر شر که از خشم قرمزشده بود گفت:آن شخص را که به شهرم فرستاده ای آمده است و کاروزندگی ما را به هم زده است.از وقتی که رسیده،نشسته است و به غصه های دیگران گوش می دهد.با آنها مهربانی می کند به درد دلشان می رسد...حالا همه دارند درشهر شر به هم محبت می کنند دیگربه هم نمی خندند با هم می خندند.شهر شر که جای این کارها نیست بیایید و این مرد را پس بگیرید.وقتی که راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگربنا به تصادف به دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

چند تا داستان دیگه هم واستون گذاشتم توی ادامه ی مطلب
حتما بخونید خیلی جالبن 
ادامه مطلب